تبليغاتX
یادداشت های روزانه من - ای خداوندگارِ امیدهای سبز...

 

چیزی جوانه می زند ، همین جا ، در قلبم

سحرآمیز می شود ، رشد می کند ، در برم می گیرد ...

غرق می شوم.

 

همچون خواب مخمل

آرامش می دهد و ...

تسکین!

 

چیزی جوانه می زند ، همین جا ، در قلبم

زیر آوارِ آرزوهای مدفون

سر بر می آورد ، سحرآمیز می شود

قلبم را می گشاید ، پاره پاره

شیرین اما ...

در برم می گیرد ، تمام اندامِ غم زدگی ام را

مغزم را

پر می کند از برگ

سبز می کند

سحرآمیز می کند!

 

آن طرف ...

آن سوی ابرهای سرگردانی ام

قلعه ای دور می بینم

بالا می رود، بالا می رود ، این روحِ سرکش

رها می کنم ، ناتوان و خسته ...

بالا می رود

از اطلسی های رویا ، از سبزِ سحرآمیز

شاید ... تا فتحِ قلعهء آرامش

که می سازی اش هر روز ... هر روز ...

 

هر روز می شکند ، غولِ غم هایم ، سبزِ سحرآمیز

هر روز می کاری  امید ، از نو

و من ....

غرق می شوم ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:33 توسط سلماز |


X

صفحه نخست
پست الکترونیک


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


پیوندها

چهل و هشت
داستانهای کوتاه
آینه و مهتاب
صبح بخیر
دلم برای باغچه می سوزد
پونه
مقالات علمی رایگان
یکی از همین آرشها
هیسنا
آفتاب ناز
نفیس
خودم را ورق می زنم
گاهنامه ندا
بهار
رها
ماری
نلیا
سودابه
سودابۀ دیگر
تقویم صبورا
پروانۀ کوچک
کورال
آزاده
تحلیل مسائل اجتماعی
امرتات
آن سوی مه
سرگشته
سوماپا
یک کارگردان
خاطرات یک تدوینگر جوان
کلپاسه
لبخند و زهرخند
کیهان
شلم شوربا
دل کوچولو
بهاکتا
کافه جویبار
سپیده
مرجان
پیاده رو
لحظه های ناب
هستی
نیلوفر