چیزی جوانه می زند ، همین جا ، در قلبم سحرآمیز می شود ، رشد می کند ، در برم می گیرد ... غرق می شوم. همچون خواب مخمل آرامش می دهد و ... تسکین! چیزی جوانه می زند ، همین جا ، در قلبم زیر آوارِ آرزوهای مدفون سر بر می آورد ، سحرآمیز می شود قلبم را می گشاید ، پاره پاره شیرین اما ... در برم می گیرد ، تمام اندامِ غم زدگی ام را مغزم را پر می کند از برگ سبز می کند سحرآمیز می کند! آن طرف ... آن سوی ابرهای سرگردانی ام قلعه ای دور می بینم بالا می رود، بالا می رود ، این روحِ سرکش رها می کنم ، ناتوان و خسته ... بالا می رود از اطلسی های رویا ، از سبزِ سحرآمیز شاید ... تا فتحِ قلعهء آرامش که می سازی اش هر روز ... هر روز ... هر روز می شکند ، غولِ غم هایم ، سبزِ سحرآمیز هر روز می کاری امید ، از نو و من .... غرق می شوم ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:33 توسط سلماز |