تبليغاتX
یادداشت های روزانه من

مي خوانم و قلبم هي فشرده تر مي شود ... رهايش مي كنم چرخ مي زند روي هوا و روي انبوه كاغذها و عكس ها مي نشيند ... انگار بايد همين امروزپيدايش مي كردم !

... اين عادت نوشتن هاي خلوارانه هميشه با من بوده ... نامه هايي براي خدا ، براي دوستانم ، براي خانواده ام ، براي خودم حتي ... براي هر كه مي خواستم حرفي بگويمش كه يا نبايد بوده يا نشايد ... مي نوشتم ...

نامه هايم به خدا كه هي كمتر و كمتر شد اين نوشته هايي براي خودم ، بيشتر و بيشتر ... چيزهايي كه بايد گوشه اي مي گذاشتم شان براي روزهاي تكرار ... كه يادم بياورد روزهاي شادم را غمگينم را ... كارهاي نبايدم را ...

امروز يكي از همان نامه هاي به خودم را يافتم ... درست همين امروز ، روزِ تكرارِ هشت سالِ پيش .

...

نامِ دوست داشته هايت را با قلم خوش اگر بنويسي بعضي پررنگ ترند ... بعضي كمرنگ تر ... بعضي ها را با قلم ني درشت مي نويسي ، بعضي نام ها را با خودنويس ... بعضي ها حتي طلاكوب ...

تابلوي بعضي از شما تك نام است ، بعضي ها قد يك بيت شعر ... براي من ، يك تابلوي بزرگ و زيباي سيامشق است ... پر از نام و پر از تكرار ... ريز و درشت ...

ميان اين همه اما ميان اين همه خوب و صميمي ... دوستانِ هميشگي ... چند نام پررنگ تر است ... با قلمي درشت ...

يكي همان كه باني شد به نوشتن آن نامه ي كذاييِ هشت سال پيش ...

...

سر يك ميز مي نشستيم ... همراه و همدل و خواهر ... با هم نوجواني را جوان كرديم ... منتي نبود اگر روزهاي اشكي اش را شانه هاي من شب مي كرد و روزگار سخت اش را به هم گامي من مي گذراند ... آن چه كردم برايش با جان و دل بود و خودش هم مي دانست ... نه براي او كه براي همه دوستانم هر چه در توانم هست دريغ ندارم اين كه او را خوب يادم مانده دليل اش آن است كه آن چه برايش كردم بيش از توانم بود ... بيش از آن چه بايد ... بيش از يك دوست .

پسِ يك زمين خوردنِ سخت و پسِ گذارندنِ دورانِ نقاهتش كه مثلِ همه دوران هاي غمگينِ پيشين اش در خانه ي من گذراند به دوستِ بانفوذ و مهرباني كه در يكي از مراكز بين اللملي پستي مهم داشت براي كار او رو زدم ... هرگز در تمام زندگي ام به هيچ كس رو نزده ام ... هرگز خواهشي را دوبار تكرار نكرده ام ... براي او اما از همه منيت هايم گذشتم و آن قدر پافشاري كردم تا در پستي باور نكردني مشغول به كار شد ... درست همان زمان كه خودم بسيار بيش از او در جستجوي كار بودم ...

و بعد از تا به امروز ديگر هيچ خبري از اين "خوب و صميمي" ندارم بجز خبرهايي پراكنده از همان دوست قديمي ام كه همكارش بود و مسببِ اين فرصت طلايي  كه او هم به جرمِ مهرباني اش و محبت اش حذف شد ... خبر موفقيت هايش ، ازدواج اش و رفتن اش را هم همان دوست همكار به من داد نه خودش ...

روزي كه خبرِ رفتن اش را شنيدم بي خداحافظي (بدون هيچ دلخوري و ناراحتي حتي ) با همسرم در جاده بوديم ... به گونه هايم دست كشيدم و دست هايم را نگاه كردم و از بي رنگي اش متعجب شدم ... فكر مي كردم روي گونه هايم بايد حتما خون جاري باشد نه از آن جهت كه دوستي عزيز بود كه ديگر نيست ، نه ... سخت دلم براي خودم سوخته بود ... از اين كه محبتم فقط ارزش اش به اندازه ي يك پلكان بود براي بالا رفتن كسي كه دوست مي خواندم اش ... تا نيازمندم بود تنها دوست اش بودم ، بهترين اش  ... نيازش كه مرتفع شد ديگر، هيچ نبودم ...

همان روز بود انگار كه اين نامه را براي خودم نوشتم ... كه يادم باشد نردبان نشوم ... محبتِ بي حد نشوم ...

براي هيچ كس به هيچ كس رو نزنم ... گذشتِ مسلم نشوم ... ييادم باشد كه همه آدميم بيش از آن كه انسان ...

ناسپاس و فراموش كار ... خود من هم حتي . يادم باشد دوستي ها را پاس بدارم به اندازه ي دوستي ... فاصله ام را حفظ كنم آنقدر كه هم من او را ببينم ، هم او مرا ... نه آنقدر نزديك كه نه من او را ببينم نه او ، من ...

يادم باشد آدم هايي هم هستند كه محبت برايشان وزنه هاي ترازوي صرفه هايشان است ... آن قدر دريافت مي كنند كه به صرفه شان باشد نه كمتر نه بيشتر ... آدم هايي هم هستند كه دوست هاي شان را حفظ مي كنند تا رسيدن به آن چه مي خواهند  و بعد دوست هاي جديد مي گيرند براي حفظِ آن چه رسيده اند و باقي را رها مي كنند ...

يادم نمانده بود اما ... تاريخ است ديگر ... گاه تكرار مي شود ...

آدم ها هم آدم اند ديگر ... گاه بي انصاف و غير قابل اعتماد و فريبكار. اما بعد از آن كه دلت براي خودت سخت سوخت و سخت به حال حماقت هايت گريستي ، مي شود روي شان خط بطلان كشيد .

من اما دلشادم  كه ورای اين همه ادم هاي رنگ به رنگ تابلويي دارم به دل هنوز، از نام هزار انسان كه خوب اند و مهربان و دوست .

كه حوصله كردند ... كه زياد گفتم و ديگر هيچ .

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 2:31 توسط |


گاهي بايد همه چيز را ، همه چيز را با هم ... رها كرد !

همانگاهي كه از دست هاي خدا هم كاري بر نمي آيد ...

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 18:59 توسط |


وقتي با زندگي ، بازي مي كنيد و با بازي ، زندگي ... آن چه داريد ، مي بازيد .

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:29 توسط |


هميشه هم خوب و لبخند نيستم ... هميشه هم همه ام گوش نيست ... هميشه هم صبور و با حوصله نيستم  تا بنشينم كه از هر موضوعي برايم مثنوي هفتاد من كاغذ بسازند و بگويند و من هم ساكت و آرام گوش بدهم ، و تنها كسي باشم روي زمين كه واقعا گوش مي دهد ، ساعت ها و ساعت ها ... عجيب شده ام اين روزها ...  تحمل ام شده به اندازه يك خط فقط از هر موضوعي ... به يك خط و يك جمله اضافه تر كه مي رسند ، بي قرار مي شوم و دنبال راه هاي مودبانه قطع مكالمه مي گردم و اگر نيابم مثل گذشته تحمل نمي كنم ، لبخند نمي زنم ، فرار نمي كنم ... رك مي گويم : مي شه بسه ؟ !!! و بعد از خودم تعجب مي كنم و البته كمي هم خوش خوشانم مي شود ... بدجنس بودن چندان هم سخت نيست . فقط كافي است آستانه ي تحمل مان را از سطح يك دراز گوش به يك انسان برسانیم.

 ..................................................................................................................................

 هنوز هم حواسم خوب كار مي كند ، خصوصا ششمين و هفتمين اش ... هنوزهم حس مي كنم چه كسي و چه زمان سر از زير آب ها در مي آورد ... مي نشينم لبه استخر يا اسكله ‌( بستگی به بزرگي سطح زير آبي رفتن تان دارد ) پاهايم را در آب مي گذارم و پفك موتور سوارم را مي خورم و به كارهاي كودكانه تان  می خندم.

 ..................................................................................................................................

هميشه هم نمي شود زندگي ات آرام باشد و تو هم آرام تر ... گاهي زندگي آرام است و همه چيز سر جاي اش است و تو ، آرام نيستي .

..................................................................................................................................

هنوز هم از دست هايم براي روزهايش ، براي فرداي اش ، هيچ بر نمي آيد ... شايد همين است دليل اين هميشگي هاي بي قرار. ..................................................................................................................................

هميشه در انديشه ي گذر از توام و هنوز نمي دانم به چه حالي من از تو مي گذرم ، مهرِ 91 ...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:42 توسط |


دیدید این مامان هایی که یک روند و مسلسل وار ، "ساعت ها" از بچه شون تعریف می کنند ؟
(منظورم دقیقا یک روند و مسلسل وار است) .

 

حوصله ی آدم را سر می برند:دی

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:18 توسط |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin